مولف ناشناخته
228
تاريخ شاهى ( فارسى )
بودند بسته مىگشت . استعداد و ساختگى چنانچه لايق و درخور آن پادشاه صاحب حشمت عالى همّت بود از خزاين و دفاين و علايق و نفايس و مراكب و جنايب و خدم و حشم و ديگر ظرايف و طرف گرد فرمود ، و خود با سلطان مظفر الدين و تمامت اكابر كرمان از ملوك و صدور بر آيينى پادشاهانه و تجمّلى خسروانه در بيست و دوم شوّال سال ششصد و هفتاد با مهد عالى خداوند عالم ، مخدوم و ولىنعمت پادشاهان عصر و مربّيه و مغيثهء ملوك دهر ، دستگير و فريادرس بيوتات قديم ، منصف و منتصف مظلومان ممالك و اقاليم ، مهين بانوى بلاد شرق و غرب ، مدبّر و كارساز خسروان عرب و عجم ، مقتدا و پيشواى سلاطين برّ و بحر ، فرمانده جهان ، معصومهء آخر زمان ، فاتحهء آيات الخيرات ، نتيجهء مقدمات السعادات ، مفيضهء امدات المبرّات ، معطيه مواد « 1 » الحسنات ، حاميه بلاد اللّه بالامن [ 446 ] و الامان ، راغبهء عباد اللّه بالبرّ و الاحسان ، ثانيهء خديجة الكبرى ، آية من آيات العليا ، سلطان الخواتين فى الارضين ، مزيّنهء سرادقات الخواقين صفوة الدنيا و الدين عصمة الاسلام و المسلمين ، كهف الضعفاء و المساكين ، المخصوصة بعنايت رب العالمين ، الغ اعظم پادشاه خاتون - ابد اللّه ظلال جلالها و بسط على الخافقين لواء فضلها و افضالها ، روان گشتند . در آن مفارقت و مهاجرت چيزى بر خاطر و ضمير مردم اين ديار گشت « 2 » كه جهانيان حكايت فراق يوسف و يعقوب بر طاق نسيان نهادند و بر اهالى كرمان از خاص و عام و وضيع و شريف ، روز شادى به شب اندوه بدل گشت و لذت اميد به الم يأس عوض شد ، به هر سينه ازين فرقت دردى دردى و حسرتى فرو مىشد و از هر خانه درين هجرت ناله و آهى برمىآمد . از هر فوارهء ديدهاى بر رودبار [ 447 ] رخسارى آبى روان بود و از هر كانون درونى از سوز فراق آتشى فروزان ، هر شخصى بر چنگ قامت خود اين نوا مىنواخت و اين غزل به نالهء حزين مىساخت . بيت : ما را ز فراق تو جگرها خون است * تا حال تو در جدايى ما چون است ؟
--> ( 1 ) - شايد : مراد . ( 2 ) - ظاهرا : گذشت .